فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت.
گروس عبدالملکیان
عادت کردن و دوست داشتن چقدر ازهم فاصله دارن ولی چقدر شبیه هم هستن!
نمی دونم اسیر کدومش شدم! یا شاید هم ...
-----------------------------------------------
مثبت ترین و سرزنده ترین فردی باش که می شناسی
با من باشید![]()
پرندگان در کنار جویبارها و با شنیدن نغمه آزادی نیایش می کنند.
هرچیزی در زمین به وسیله ی قانون طبیعت زنده می شود و به عظمت آزادی و سرور می رسد در حالی که انسان ها از این نعمت محرومند زیرا روح الهی را با سنت ها مقید نموده اند و احساسات را برای اجسامشان گرفتار زندانی تاریک و مخوف کرده اند و برای دل و عقل شان گوری عمیق حفر نموده اند .
اگر یکی از آنها به تنهایی برخیزد و خود را از جامعه و سنت هایش جدا سازد ، او را سرکش و شرور و بدکردار و آلود و مستحق مرگ می دانند...
اما آیا انسان باید تا ابد برده ی سنت های فاسد و منفی گذشته بماند و صبر کند تا روزها او را آزاد کند و با روح الهی و برای روح زنده بماند؟
آیا انسان همچنان به سوی خاک چشم خواهد دوخت یا چشم هایش را باید به سوی خورشید بگرداند تا سایه ی پیکرش را در میان خارها و جمجمه ها نبیند؟
جبران خلیل جبران
--------------------------------------
به جای آنکه همه حواس خود را به بزرگتر ساختن معطوف بداری ، بر بهتر ساختن چیزها تمرکز کن.
بامن باشید![]()
چهل روز گذشت!!!...
.
.
.
.
دیشب اومده بود پیشم! . . . تا صبح باهام بود!
تو چشاش غم بود - تو صداش خواهش...پشیمون بود!
گفت اومده تا همیشه کنارم بمونه!
اون گفت.....
من شنیدم.....
عجب لحظه هایی بود!!!
.
.
.
اما حیف
.
.
.
مگه اینکه این روز رو تو خواب ببینم!
.
.
.
همش خواب بود!
-----------------------------------------------------------------
هنر زندگی کردن بردن با ورق های خوب نیست-هنر زندگی خوب بازی کردن با ورق های بد است
با من باشید![]()
سلام سلام سلام . . .![]()
ندا اومده خونه تكوني . . . واي كه اينجا رو چقدر گرد و خاك گرفته . . . چقدر دلم واسه اينجا و دوستام تنگ شده بود .![]()
ازتون ممنونم كه به اين خونه سرمي زديد ، و اينجا رو فراموش نكرديد.
حرفامو بخونيد. . . مثل هميشه با من باشيد...![]()
مي خوام يه راه نشونتون بدم كه هر روز معجزه رو تو زندگي تون تجربه كنيد ، حتما امتحان كنيد :
قلبي شكرگزار
هر زمان كه شكر گزاري مي كنيد ، بركت و ارزشي به زندگي تا ن
وارد مي شود كه نتيجه حق شناسي شماست . شكر گزاري نوري را به
زندگي تان مي تاباند كه در پرتو آن امكاناتي را مي بينيد كه قبلا براي
تان پنهان بوده و درهايي را به روي تان مي گشايد كه قبل از آن بسته
بودند . هر چه بيشتر اين امكانات را كشف كنيد شادماني بيشتري خواهيد
داشت . هنوز بركات زيادي از ديد شما پنهان و منتظرند تا شناخته
شوند . با نگاهي عميق و قلبي سپاسگزار به تمام زواياي زندگي تان
نگاه كنيد . آنگاه پاداش اين شكرگزاري مبهوت تان خواهد كرد.
وقتي احساس مي كنيد همه چيز عليه شماست ، اندكي صبر كنيد و بر
روي جنبه هاي ديگر زندگي تان تمركز كنيد كه واقعا مي توانيد به
خاطر آنها شاكر باشيد ، ناگهان راه هاي جديدي را خواهيد ديد كه مي
توانيد در آنها به راحتي موانع را پشت سر گذاشته و پيش رويد .
شكرگزاري جزء لازم يك زندگي با معنا ، مفرح و غني است . هر
زمان كه خدا را شكر مي كنيد ، زندگي تان بهتر خواهد شد .
امتحانش كنيدااااااااااااا، مطمئنم پشيمون نمي شيد .من كه كاملا جواب گرفتم...
اين شعر هم از خودمه :
دلم ديوار چين مي خواهد!
قدم بزنم ! قدم بزنم !
شب شود ! روز هم! . . .
قدم بزنم ! قدم بزنم !
باد موهايم را برقصاند . . .
من ، قدم بزنم !
چشمانم ، تو را ببيند !
زبانم ، تو را بخواند !
و ذهنم ، تو را مرور كند!
و من ،
قدم بزنم ! قدم بزنم !
حيف!
ديوار چين
راهي براي رسيدن به تو ندارد .
فقط مي شود ،
قدم بزنم ! قدم بزنم !
اينم تقديم به تو. . . كه اين شعرو مي خوني :
اگر تو نبودي عشق نبود
همين طور ، اصراري براي زندگي
اگر تو نبودي
زمين يك زير سيگاري گلي بود
جائي
براي خاموش كردن بي حوصله گي ها
اگر تو نبودي
من كاملا بيكار بودم
هيچ كاري در اين دنيا ندارم
جز دوست داشتن تو . . .
- رسول يونان –
اميدوارم ، زندگي تو روزاتون جريان داشته باشه . . .
عيدتون مبارك![]()
براي موفق شدن ، مرزي در بي باكي است
كه بايد به آن رسيد ، اما نبايد از آن
عبور كرد .
رومن رولان
با من باشید![]()
خدا جون داری چیکار میکنی؟
- دوستای گلم شرمنده که سر نمیزنم.آپ هم که...
فعلا تحت تاثیر شرایط هستم! حال و روزم به هم ریخته.
فعلا نمیتونم بیام اینجا![]()
-البته گلایه ای از اوضاع ندارم!ولی باید باهاش صمیمی شم-
----------------------------------------------------------------
عشق گاهی زندگی ساز است و گاهی زندگانی سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد
با من باشید![]()
قطره دریا بود! خورشید به هوایش برد.جدا شد .فرود آمد.قطره با قطره جمع شد.رود شد!
جاری شد!رود به دریا رفت ؛ قطره دریا شد!
نقطه حجم بود!خورشید متلاشی اش کرد؛نقطه شد .نقطه با نقطه یکی شد، نقطه خط شد، جاری شد؛ خط با خط با هم شد، سطح شد.سطح گردش کرد،حجم شد؛ نقطه حجم شد!
من تنها بوذ.من با من جمع شد، ما شد ما به سماع آمد، گم شد ؛ او شد ، من در "او" ، " او" شد!
حرف تنها بود! حرف با حرف جمع شد ، کلمه شد، کلمه با کلمه نشست، جمله شد؛ جمله ها به حرف آمدند ، حرف رابط شد!
حس تنها بود ، حس با حس نشست ، ادراک شد؛ حس ها ساکت شدند، حس بی حس شد ، حس ساکت شد ،آرام شد!
رنگ تنها بود !رنگ با رنگ جمعشد ؛ رنگ ، رنگارنگ شد ، الوان سرخ شد ،
سوخت.رنگ بی رنگ شد.بی رنگ!
دریا-حجم-او –رابط-سکوت-بیرنگ –حرکت ثابت شد!
![]()
![]()
![]()
--------------------------![]()
![]()
-----------![]()
![]()
اناری پرترک از شاخه افتاد
سر شب بی صدا تو حوض خونه
نفهمید و یهو پخش و پلا شد
همه دار و ندارش دونه دونه
تموم ماهیا تو حوض اون شب
صدایی توی تاریکی شنیدن
پریدن روی پاشویه نشستن
اناری پرترک رو اب دیدن
انار پرترک تنهای تنها
دلش صد تیکه شد تو اون سیاهی
یهو اون ماهیای با محبت
شدن بی رحم عین کوسه ماهی
به جون اون انار افتادن و ...آخ
نخوردن آب ها اصلا تکونی
چی شد از اون انار تیکه پاره
نه جونی موند نه دونی نه خونی ؟
اناره یادش اومد اون شبا رو
که اون بالا بالاها آشیون داشت
برای ماهی یا لالا یی می خوند
لبی خندون دلی از غصه خون داشت
دلش خون بود مبادا تو دل شب
بیاد باد و رو آبا چین بیفته
نمی دونس که تیکه تیکه می شه
ازاون بالا اگه پایین بیفته
انار تیکه تیکه تازه فهمید
که دست مهربونش بی نمک بود
رفیقا م کا شکی روزی بفهمن
دل من اون انار پر ترک بود ...!
سعید بیابانکی
-----------------------------------------------------------------------
گفت : دو هنگام اهل خوابم ؛ یکی از
شدت عشق ، و دیگری فزونی اندوه.
مولویٍ شمس
با من با شید ![]()
این روزا غرق این دو بیتم:
آری ... آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست....![]()
عزیز به نظرت این همون تن سپردن به تبرنیست؟![]()
معین هم که صداش گرفته انقدر که اهنگ طلوع من رو خونده واسم!!!...![]()
این روزا بدجور قاطی ام
...از همه بدم میاد!...وخیم تر...متنفرم!!!![]()
حتی شاید از تو! توئی که داری این خزعبلات(درسته؟) رو میخونی،ولی به دل نگیر!!!...
وضعیت قرمزم........
احساس میکنم(شایدم بشه گفت یقین) همه دارن واسم فیلم بازی میکنن
، حتی تو!!! شاید(یقینن) واسه اینه که این روزا خودم دارم بدجور نقش بازی میکنم...یه کمدی،یا تراژدی ، یا...یه فیلم(سریال شده دیگه!)احمقانه......![]()
در فکر کشتن کشتمش!!!
با اشک و لبخند کشتمش!!!
با عشق و نفرت کشتمش!!!
شنیدی؟![]()
پوووووووووووووووووووووووف(اینروزا علاقه عجیبی به این کلمۀ کشدار پیدا کردم!قابل تنظیم هم هست!)
پوووووووووف پووووووووووووووووف و ............![]()
![]()
![]()
-------------![]()
![]()
------------![]()
![]()
![]()
.............این داستان رو بخونید از حرفای من آموزنده تره(حرفای آموزنده؟)![]()
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.
.................................سیاست یعنی این![]()
.
.
.
پیشترها خیلی دوست داشتم شاگرد مکانیک بشم یا اهنگر!
شاید بهتره برم دنبالش،.........آشنا نداری؟!![]()
.
.
.
ت.ن! :یه چیزای دیگه هم هست که نگم بهتره![]()
ت.ن2 : موعظه ممنوع!!!![]()
---------------------------------
انسان دو پا و دو اعتقاد دارد: یکی برای وقتی حالش خوب است و دیگری وقتی حالش بد است. نام دومی مذهب است !
با من باشید![]()
سطر اول را که مینویسد
ورقه را خط خطی میکند
و خودش را مچاله !
نویسنده ای کهنسال است
و زندگی اش را سیاه میکند.
در پایان روز
-مثل هر روز-
تمام سطرهای زندگی اش خط خطی است
و سطل زباله
پر از روزهای مچاله!!!
رضا اسمائیلی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
----------------![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درد و رنج در زندگی زنان همانند گربه ای است که خود را به پای انسان می مالد . زمانی که کارهای روزانه شان را انجام میدهند ، گربه قلبشان را در دست میگیرد و بین پنجه هایش می چرخاند و آن را همچون موشی دم مرگ به بازی میگیرد. این گربه حتی زمانی که گوشه ای نشسته و کار خودش را انجام میدهد ، وجودش همچنان در زندگی زنان احساس میشود ، زیرا انها میدانندکه او در هر حال وجود دارد و هرگز از ذهنشان خارج نمی گردد. حتی به هنگام خواب گربه ، صدای نفس هایش انها را عذاب میدهد ؛ همانند زمانی که در جنگل هستیم و صداهایی میشنویم که نمیدانیم چیستند و از کجا می ایند.
اما مردها هیچگاه نمیگذارند درد و رنج در وجودشان باقی بماند . به محض انکه چیزی سبب ناراحتیشان گردد ، با خشم و رفتار خشونت امیزشان ، اعتراض و نارضایتیشان را نشان میدهند ؛ اما زنان همانند نطفه ای آن را در دلشان پرورش میدهند ؛ تا جایی که این درد منجر به نابودیشان گردد و برای آنکه ساعات دردناکشان را با راحتی بیشتری بگذرانند ، مشغول خواندن کتاب میشوند . کتاب پشت کتاب و در نهایت به آن چیزی دست میابند که در لحظه لحظه ی روزهای زندگیشان وجود دارد : امیدها و تنشها ، تحقیرها و بخشش ها ، و گربه ای بدبخت در حالی که زیر نوشته هایش خوابیده است و از لاغری کمرش فرورفته ، و به او پناه آورده است...
زندگی در اتاق کار - کرستین بوبن
---------------------------------------------------------------
در عجبم از مردمي که خود زير
شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند،
و بر حسيني مي گريند که
آزادانه زيست
علی شریعتی
با من باشید![]()
از دست اين بلاگفا
.
.
.
.......................!
یک کارشناس مدیریت زمان که در حال صحبت برای عده ای از دانشجویان رشته بازرگانی بود ، برای تفهیم موضوع ، مثالی به کار برد که دانشجویان هیچ وقت آن را فراموش نخواهند کرد.
او همانطور که روبروی این گروه از دانشجویان ممتاز نشسته بود گفت : بسیار خوب ، دیگر وقت امتحان است!
سپس یک کوزه سنگی دهان گشاد آورد و روی میز گذاشت.
پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ که هر کدام به اندازه یک مشت بود را یک به یک و با دقت درون کوزه چید.وقتی کوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن جا نمی گرفت از دانشجویان پرسید :
«آیا کوزه پر است؟!»
همه با هم گفتند : «بله»
او گفت : «واقعاً»
سپس یک سطل شن از زیر میزش بیرون آورد. مقداری از شن ها را روی سنگ های داخل کوزه ریخت و کوزه را تکان داد تا دانه های شن خود را در فضای خالی بین سنگ ها جای دهند.
بار دیگر پرسید :
«آیا کوزه پر است؟!»
این بار کلاس از او جلوتر بود ، یکی از دانشجویان پاسخ داد :« احتمالاً نه!»
او گفت : خوب است ، سپس یک سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و ماسه ها را داخل کوزه ریخت.
ماسه ها در فضای خالی بین سنگ ها و دانه های شن جای گرفتند.او بار دیر گفت : خوب است!
در این موقع یک پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن در داخل کوزه کرد تا وقتی که کوزه لب به لب پر شد.سپس رو به کلاس کرد و پرسید :
« چه کسی میتواند بگوید نکتۀ این مثال در چه بود؟»
یکی از دانشجویان مشتاق دستش را بلند کرد و گفت :این مثال میخواهد بگوید که برنامه زمانی ما هر چقدر هم که فشرده باشد ، اگر واقعا سخت تلاش کنیم همیشه می توانیم کارهای بیشتری در آن بگنجانیم.
استاد پاسخ داد : «نه»
نکته این نیست ، حقیقتی که این مثال به ما می آموزد این است که اگر سنگ های بزرگ را اول نگذارید ، هیچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهید یافت.
سنگ های بزرگ زندگی شما کدام ها هستند؟؟
فرزندتان ، محبوبتان ، تحصیلتان ، رویاهایتان ، انگیزه های با ارزش ، آموختن به دیگران ، انجام کارهایی که به آن عشق می ورزید ، زمانی برای خودتان ، سلامتی تان و ...
به یاد داشته باشید که ابتدا این سنگ های بزرگ را بگذارید ، در غیر این صورت
«هیچ گاه به آنها دست نخواهید یافت.»
اگر با کارهای کوچک( شن وماسه) خود را خسته کنید ، زندگی خود را با کارهای کوچکی که اهمیت زیادی ندارند پر می کنید و هیچ گاه وقت کافی و مفید برای کارهای بزرگ و مهم (سنگ های بزرگ) نخواهید داشت.
پس امشب یا فردا صبح که به این داستان کوتاه فکر می کنید ، این سوال را از خود بپرسید :
«سنگ های بزرگ زندگی من کدامند؟!»
آنگاه
اول آنها را در کوزه خود بگذار.
-----------------------
لبخند واگيردار است شما ناقل باشيد .
ماکسول مالتز
با من باشید![]()
سلام.![]()
آفتاب مهربونم
منو به یه بازی دعوت کرده بازیه آرزوها...
البته ازش معذرت خواهی میکنم که اینقدر طول کشید.ودیر نوشتم.![]()
![]()
![]()
خیلی چیزا تو این چند روز پیش اومد که اگه بخوام بگم باید این پست همشو اختصاص بدم به اونا.
و اما اصل مطلب ..... و ارزوهای من!
1. مثل آفتاب نازنینم منم بزرگترین آرزوم بودن با کسیهِ که دوست دارم حضورش همیشگی بشه.وکابوس این ۵-۶ ماه بالاخره یه جوری تموم بشه که دیگه...
2.سلامتیِ مامانم و همۀ اونایی که عاشقانه دوسشون دارم.و اینکه اونا هم به آرزوهاشون برسن.![]()
3. دوست دارم همه دنیا رو ببینم آخه من عاشق سفرم مخصوصا جاهای تاریخی.![]()
4.(این یکی رویاییه
): دوست دارم یه جزیره کوچولو داشته باشم واسه خودم.با یه خونه درختی (مث خونه دکتر ارنستشون!) با یه عااااااااااااااااااااااااااالمه جک و جونور مختلف....آخ که چه حالی میده!...راستی خونم یه کتابخونه بزززززززززززززززرگ هم داشته باشه.آسمون جزیره هم همچین یکمی ابری باشه!!!(چه پررواما!!!
)![]()
5 .همۀ دوستای خوب وبلاگیم هم به آرزوهاشون برسن که تک تکشون واسم عزیزن و شادیِ اونا شادیِ منم هست.![]()
.
.
.
اینا ارزوهای من بودن .البته یه ذره شون!و خوباشون!!!
آرزوهای بدجنسیم بماند![]()
![]()
حالا دوستایی که دعوت کردم:
حمید عزیز-امیرٍ جاده ها-پانته آی مهربان,بازمانده با اینکه میدونم سرش شلوغه.![]()
---------------------------
توان آدمیان را، با آرزوهایشان می شود سنجید.
اُرد بزرگ
با من باشید![]()
سه روزه این بلاگفا منو خفه کردهههه![]()
![]()
سلام.سلام سلام.خوبیییید؟؟![]()
![]()
خیلی دلم واستون تنگ شده بود
دیدید چه زود اومدم!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینو تو یه کتاب خوندم:
چگونه روی خواهد داد؟
چگونه روی خواهد داد
یافتن کسی که
بتوان زندگی را با او سهیم شد
باید روی دهد
منظورم اینست، مدتهاست
در تدارک آنم...
روی خواهد داد،
آری
و در
<<شاید،فقط،چگونه،چطور و کجا>>
نخواهم ماند.
-البته منظوربیشتر توی شایدو فقط و...نموندنهااا نه پیدا کردن یکی![]()
انان که ژرفای ضمیر ما را درک می کنند،بخشی از وجودمان را به بندگی میکشند.
جبران خلیل جبران
با من باشید![]()
ندا چند روزی نیست.
زودِ زود میاد...![]()
نگران نشید یه وقتا...
(چقدر خودمو تحویل گرفتما![]()
![]()
)